غزل شمارهٔ ۱۳۲۹
تا ز گرد انتظارت مستفیدم کردهاندروسفید الفت از چشم سفیدم کردهاند
نوبهار گردش رنگ تماشا نیستماز قدم آیینهٔ شوق جدیدم کردهاند
نغمهام اما مقیم ساز موهوم نفسدر خیالآباد پنهانی پدیدم کردهاند
تا نفس باقیست از گرد من و ما چاره نیستهرزهتاز عرصهٔگفت و شنیدمکردهاند
دیده ی قربانیام برگ نشاطم حیرت استاز کفن خلعتطرازیهای عیدم کردهاند
آرزو تا نگذرد زین کوچه بی تلقین دردطفل اشکی چند در پیری مریدم کردهاند
یأس کو تا همتم سامان آزادی کندعالمی را دام تسخیر امیدم کردهاند
چون نفس از ضعف جز قلب هوا نشکافتمفتح باب بیدری وقف کلیدم کردهاند
حسرت من میتپد همدوش نبض کایناتدر دل هر ذره صد بسمل شهیدمکردهاند
بیدل از پیری سراپایم خم تسلیم زنختسرو ینگلزار بودم شاخ بیدمکردهاند