گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۸۶

ز تخمت چه نشو و نما می‌دمدکه چون آبله زیرپا می‌دمد
عرق در دم حاجت از روی مرداگر شرم دارد چرا می‌دمد
به حسرت نگاهی ‌که این جلوه‌هاز مژگان رو بر قفا می‌دمد
وجود از عدم آنقدر دور نیستنگاه اندکی نارسا می‌دمد
نصیب سحر قحط شبنم مبادنفس بی‌عرق بی‌حیا می‌دمد
فسونی ‌که تا حشر خواب آوردبه‌گوشم نی بوریا می‌دمد
به ترک طلب ربشه دارد قبولبروگر بکاری بسیا می‌دمد
ز خود باید ای ناله برخاستنکزین نیستان یک عصا می‌دمد
معمای اسم فناییم و بسهمین نفس مطلق ز ما می‌دمد
به رنگ چنار از بهار امیدبس است اینکه دست دعا می‌دمد
ز بی‌اتفاقی چو مینا و جامسر و ‌گردن از هم جدا می‌دمد
به عقبا است موقوف مزد عملکجا کاشتند از کجا می‌دمد
دو روزی بچینید گلهای نازز باغی‌ که ما و شما می‌دمد
سرت بیدل از وهم و ظن عالمی‌ستازین بام چندین هوا می‌دمد