گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۸۴

فالی از داغ زدم دل چمن‌آیین آمدورق ‌لاله‌ به‌ یک نقطه چه ‌رنگین ‌آمد
جرأت سعی‌، دماغ تپش‌آرایی کیستپای خوابیدهٔ ما آبله بالین آمد
چون دو ابرو که نفس سوختهٔ ربط همندتیغ او زخم مرا مصرع تضمین آمد
عافیت می‌طلبی بگذر از اندیشهٔ جاهشمع را آفت سر افسر زرین آمد
تلخکامی‌ست ز درک من و ما حاصل‌ کوشبی‌حلاوت بود آن‌کس‌ که سخن‌چین آمد
صفحهٔ سادهٔ هستی رقم غیر نداشتهرکه شد محرم این آینه خودبین آمد
سایه از جلوهٔ خورشید چه اظهار کندرفتم از خویش ندانم به چه آیین آمد
هرکسی در خور خود نشئهٔ راحت داردخار پا را ز گل آبله بالین آمد
در خزان غوطه زن و عرض بهاری دریابعالمی رفت به بیرنگی و رنگین آمد
صبر کردیم و به وصلی نرسیدیم افسوسدامن ما ته سنگ از دل سنگین آمد
بیدل از عجز طلب صید فراغت داریمسایه را بخت نگون طرهٔ مشکین آمد