غزل شمارهٔ ۱۲۸۳
شبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمدسرش از ید بالافشانتر از بسمل برون آمد
چهسازد عقل مسکینکر نپوشدکسوت مجنونکه لیلی هرکجا بیپرده شد محمل برون آمد
ندارد صرفهٔ عزت مقام خود نفهمیدنسخنصد پیش پا خورد اززبانکز دل برون آمد
به داغ فوت فرصت سوختن هم عالمی داردچراغانکرد آن پروانهکز محفل برون آمد
سراغ عافیتگم بود در وحشتگه امکانطلب از آبله فالی زد و منزل برون آمد
رهایی نیست از هستی بغیر از خاککردیدناز این درپای عبرت هرکه شد ساحل برون آمد
به کوشش ربط نتوان داد اجزای هوایی رادل از خود جمع کردن عقده مشکل برون آمد
ندارد حسن یکتایی ز جیب غیر جوشیدنحق از حق جلوه_گر شد باطل ازباطل برون آمد
دماغ خاکساری هم عروج نشئهای داردمن امیدی دماندم تا نهال از گل برون آمد
که دارد طاقت همچشمی ظرف حباب منمحیط ازخود تهی گردید تا بیدل برون آمد