غزل شمارهٔ ۱۲۷۸
ز هستی قطعکن گر میل راحت در نمود آمدچو حیرت صاف ما در دست تا مژگان فرود آمد
نماز ما ضعیفان معبد دیگر نمیخواهدشکستآنجا کهشدمحرابطاقتدرسجود آمد
چه دارد سیر امکان جز امید خاک گردیدندرین حرمانسرا هرکس عدم مشتاق بود آمد
ز وضع زندگی طرفی نبستم جز به نومیدیچه سازم این ندامتساز پر عبرت سرود آمد
به این عجزیکه در بنیاد سعی خویش میبینمشوم گر سایه از دیوار نتوانم فرود آمد
ندانم دامن زلف که از کف دادهام یاربصدای دست برهم سودنم پر مشک سود آمد
گرانست از سماجتگر همه آب بقا باشدبه مجلس چون نفس بر لب نباید زود زود آمد
ز هستی تا نگشم منفعل آهم نجست از دلعرق آبی به رویم زد که این اخگر به دود آمد
ز استغنا چو بیدل داشتم امید تشریفیگسستن از دو عالم کسوتم را تار و پود آمد