غزل شمارهٔ ۱۲۷۷
دل باز به جوش یارب آمدشب رفت و سحرنشد شب آمد
اشک از مژه بسکه بیاثر ریخترحمم به زوال کوکب آمد
بی روی تو یاد خلد کردممرگی به عیادت تب آمد
شرمندهٔ رسم انتظارمجانی که نبود بر لب آمد
مستان خبریست در خط جامقاصد ز دیار مشرب آمد
وضع عقلای عصر دیدمدیوانهٔ ما مؤدب آمد
از اهل دول حیا مجوییداخلاق کجاست، منصب آمد
از رفتن آبرو خبر گیرهرجا اظهار مطلب آمد
گفتم چو سخن، رسم به گوشیهرگام به پیش من لب آمد
راحت در کسب نیستی بوداز هر عمل این مجرب آمد
بیدل نشدم دچار تحقیقآیینه به دست من شب آمد