غزل شمارهٔ ۱۲۷
وهم راحت صید الفتکرد مجنون مرامشق تمکین لفظگردانید مضمون مرا
گریه توفانکرد چندانیکه دل هم آب شدموج سیل آخر به دریا برد هامون مرا
دادهام ازکف عنان و سخت حیرانمکه بازناکجا راند محبت اشکگلگون مرا
زین عبارتهاکه حیرت صفحهٔ تحریر اوستگر نفهمی میتوان فهمید مضمون مرا
ناخن تدبیر را بر عقدگوهر دست نیستموج می مشکلگشاید طبع محزون مرا
چونشرر روزو شبمکرد رم کمفرضییاستگردشی در عالم رنگ است گردون مرا
دل هم از مضمون اسرارم عبارتساز ماندآینه ننمود الا نقش بیرون مرا
یکقدموارمچواشکازخودروانیمشکلاستای تپیدنگر توانی آب کن خون مرا
زیردست التفات چتر شاهی نیستمموی سر در سایه پرورده است مجنون مرا
تا فلک یک مدّ آهم نارسا آهنگ نیستسکته معدوماست مصرعهایموزون مرا
تارگیسو نیست بیدل رشتهٔ تسخیر مناز زبان مار باید جست فسون مرا