غزل شمارهٔ ۱۲۶۳
آهی به هوا چتر زد و چرخ برین شدداغی به غبار الم آسود و زمین شد
بشکست طلسم دل و زد کوس محبتپاشید غبار نفس و آه حزین شد
نظاره به صورت زد و نیرنگ گمان ریختاندیشه به معنی نظری کرد و یقین شد
آن آینه کز عرض صفا نیز حیا داشتتا چشمگشودیم پریخانهٔ چین شد
غفلت چه فسون خواند که در خلوت تحقیقبرگشت نگاهم ز خود و آینهبین شد
گلکرد ز مسجودی من سجده فروشییعنی چو هلالم خم محراب جبین شد
عنقاییام از شهرت خودگشت فزون ترآخر پیگمنامی من نقش نگین شد
دل خواست به گردون نگرد زیر قدم دیدآن بود که در یک نظر انداختن این شد
هر لحظه هواییست عنانتاب دماغمرخشی که ندارم به خیال اینهمه زین شد
از عالم حیرانی من هیچ مپرسیدآیینه کمند نگهی بود که چین شد
وقت استکه بر بیکسی عشق بگرییمکاین شعله ز خار و خس ما خاکنشین شد
در غیب و شهادت من و معشوق همانیمبیدل تو بر آنی که چنان بود و چنین شد