غزل شمارهٔ ۱۲۶۲
حیرتکفیل پر زدنگفتگو نشدشادم که آب آینهام شعلهخو نشد
مردیم تشنه در طلب آب تیغ اوآخر ز سرگذشت و نصیبگلو نشد
افسوس نالهای که به کویش رهی نبردآه از دلی که خون شد و در پای او نشد
آسایشم به راه تو یک نقش پا نبستجمیعتم ز زلف تو یک تار مو نشد
عمریست خدمت لب خاموش میکنمای بخت ناز کن که نفس هرزهگو نشد
بیقدر نیست شبنم حیرت بهار عشقنگداخت دل که آینهٔ آبرو نشد
اشیا مثال آینهٔ بینشانیندنشکفت ازین چمن گل رنگی که بو نشد
وهم ظهور سر به گریبان خجلت استفکری نداد رو که سر ما فرو نشد
بیگانه است مشرب فقر و غنا زهمساغر نگشت کشتی و مینا کدو نشد
بیدل چو شمع ساخت جبین نیازمابا سجدهای که غیر گدازش وضو نشد