غزل شمارهٔ ۱۲۵۶
عید است غبار سر راه تو توان شدقربانی قربان نگاه تو توان شد
امید شهید دم شمشیر غروریستبسمل ز خم طرف کلاه تو توان شد
باید همه تن دل شد و آشفت و جنونکردتا محرم گیسوی سیاه تو توان شد
تسلیم ز آفات جهان باک ندارددر جیب خودم محو پناه تو توان شد
ای خاک خرامت گل فردوس به دامنکو بخت که پامال گیاه تو توان شد
سهل است شفاعتگری جرم دو عالمگر قابل یک ذره گناه تو توان شد
بیدل دل ما طاقت آیات نداردتاکی هدف ناوک آه تو توان شد