غزل شمارهٔ ۱۲۵۵
مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شدقاصد نشد میسر دل خون شد و روان شد
دل بیرخ تو هیهات با ناله رفت در خاکواسوخت این سپندان چندانکه سرمهدان شد
کردم به صد تأمل بنیاد عجز محکماین پنبه بسکه بر خود پیچید ریسمان شد
تا حشر بال اعمال باید کشید بر دوشاین یک نفس بضاعت صد ناقهکاروان شد
شمع بساط ما را در کارگاه تسلیمهرچند عزم پا بود روسوی آسمان شد
تشویش روزی آخر نگذاشت دامن ماگندم قفای آدم از بس دوید نان شد
کسب وکمال در خلق پر آبرو نداردبر دوش بحر آخر موج گهرگران شد
جمعیت عدم را ازکف نمیتوان داددریاد بیضه باید مشغول آشیان شد
دل در خیال دیدار آیینه خانهای داشتتا بر ورق زد آتش طاووس پرفشان شد
از الفت رفیقان با بیکسی بسازیدکس همعنانکس نیست از مرگ امتحان شد
از عجز ما مگویید از حال ما مپرسیدهرچند جمله باشیم چیزی نمیتوان شد
بیدل نداد تحقیق از شخص ما نشانیباری به عرض تمثال آیینه مهربان شد