غزل شمارهٔ ۱۲۵۰
تا پری به عرض آمد موج شیشه عریان شدپیرهن ز بس بالید دهر یوسفستان شد
جلوهاش جهانی را محو بیخودیها کردآینه دکان بر چین جنس حیرت ارزان شد
خاک من به یاد آورد چهره عرقناکشهچو بیضهٔ طاووس در عدم چراغان شد
کوشش زمینگیرم برعروج بینش تاختخارپای شمعِ آخر دستگاه مژگان شد
وحشتم درین محفل شوخی سپندی داشتتا قفس زدم آتش نالهای پرافشان شد
انفعال هستی را من عیار افسوسمدست داغ سودن بود طبع اگر پشیمان شد
امتحان آفاتم رنگ طاقت دل ریختآبگینهام آخر از شکست سندان شد
زین چمن به هر رنگم سیر آگهی مفت استداغ لاله همکم نیستگر بهار نتوان شد
سازگردنافرازی رنج هرزهگردی داشتسر به جیب دزدیدم پا مقیم دامان شد
داغ درد شو بیدل کز گداز بی حاصلاشکها درین محفل ریشخند مژگان شد