غزل شمارهٔ ۱۲۵
سوار برق عمرم، نیست برگشتن عنانم رامگر نام تو گیرم تا بگرداند زبانم را
عدم کیفیتم خاصیت نقش قدم دارمخرامی تا به زیرپای خود یابی نشانم را
به رنگ شمع گر شوقت عیار طاقتم گیردکند پرواز رنگ از مغز ، خالی استخوانم را
به مردن نیز از وصف خرامت لب نمیبندمنگیرد سکته طرفِ دامن ، اشعارِ روانَم را
غباری میفروشم در سر بازار موهومیمبادا چشم بستن تخته گرداند دکانم را
به تدبیر دگر نتوان نشان مدعا جستنشکست دل مگر چون موج زه بندد کمانم را
مخواه ای مفلسی ذلتکش تسلیم دونانمزمین تا چند زیر پا نشاند آسمانم را
ز شرم عافیت محرومی جهدم چه میپرسیعرق بیرون این دریا نمیخواهد کرانم را
ز دردِ دل ، در این صحرا نبستم بارِ امّیدیجرس نالید و آتش زد متاع کاروانم را
نمیدانم ز بیداد دل سنگین کجا نالمشنیدن نیست ، آن دوشی که بردارد فغانم را
تراوشهای آثار کرم هم موقعی داردمباد اسراف سازد منفعل روزی رسانم را
شبی چون شمع حرفی از گداز عشق سر کردممکیدن از لب هر عضو بوسی زد دهانم را
نفَس بودم ، جنون پیمایِ دشتِ بینشانتازیدل از آیینه گردیدن گرفت آخر عنانم را
ز اسرار دهانی حرف چندی کردهام انشابهجز شخص عدم بیدل که میفهمد زبانم را