غزل شمارهٔ ۱۲۴۵
رفتهرفته این بزرگیها به بازی میکشدریش زاهد هر طرف آخر درازی میکشد
اندس تا از حساب آنسوگذشتی رفتهایدل نفس در کارگاه شیشهسازی میکشد
نی شرابی دارد این محفل نه دور ساغریمست تا مخمور یکسر خودگدازی میکشد
خلق درکار است تا پیش افتد از دست املوهم میدانها به ذوق هرزه تازی میکشد
میهمان عبرتی زین گرد خوان غافل مباشآب و نان اینجا به بولی و به رازی میکشد
تا نفس باقست با آلایش افتادست کاردیده تا دل زحمت رخت نمازی میکشد
شمع را دیدیم روشن شد رموز انجمنهر سر اینجا آفت گردون فرازی میکشد
پاس آب رو غنیمت دان که گل هم در چمنازکمآبی خجلت رنگ پیازی میکشد
صورت آفاق اگر آشفته دیدی دم مزنبیدل این تصویر کلک بینیازی میکشد