گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۴۴

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انمنمیکشد۱۲ بیت
چو شمع هیچکس به زیانم نمی‌کشددر خاک و خون به غیر زبانم نمی‌کشد
دارد به عرصه‌گاه هوس هرزه‌تاز حرصدست شکسته‌ای‌ که عنانم نمی‌کشد
سیرشکبشه‌رنگی من‌کم زسرمه نیستعبرت چرا به چشم بتانم نمی‌کشد
تصوبر خودفروشی لبهای خامشمجز تخته هیچ جنس دکانم نمی‌کشد
ناگفته به حدیث جفای پری‌رخاناین شکوه تا به مهر دهانم نمی‌کشد
شمشیربرق جوهرآهم ولی چه سوداز خودگذشتنی به فسانم نمی‌کشد
شهرت نواست ساز زمینگیری‌ام چو شمعهرچند خار پا به سنانم نمی‌کشد
مشت خسی ستمکش ‌یأسم ‌که موج هماز ننگ ناکسی به ‌کرانم نمی‌کشد
در پردهٔ ترنگ‌، پری‌خیز نغمه‌ای‌ستدل جز به‌ کوی شیشه ‌گرانم نمی‌کشد
چون تیشه پیکر خم من طاقت‌آزماستمفت مصوری‌ که ‌کمانم نمی‌کشد
رخت شرار جسته ندانم ‌کجا برمدوش امید بار گرانم نمی‌کشد
بیدل ز ننگ طینت بیکار سوختمافسوس دست من ز حنا نم نمی‌کشد