غزل شمارهٔ ۱۲۲۵
ای شمع تک وتاز نفس گرد سفر شداکنون به چه امید توان سوخت سحر شد
در نسخهٔ بیحاصل هستی چه توان خواندزان خطکه غبار نفسش زبر و زبر شد
مردم همه در شکوهء بیکاری خویشندسرخاری این طایفه هنگامهٔ گر شد
در خامهٔ تقدیر نگونی عرقی داشتکاخر خط پیشانی ما اینهمه تر شد
تمثال به آن جلوه نمودیم مقابلای بیخردان آینهداری چه هنر شد
افسانهٔ خاموشی منکیستکه نشنیدگم شد جرس از قافله چندانکه خبرشد
یاران نرسیدند به داد سخن مننظمم چه فسون خواند که گوش همه کر شد
چون سبحه درین سلسله بیگانگیی نیستسرها همه پا بود که پاها همه سر شد
گستاخیام از محفل آداب بر آوردگردیدن منگرد سرش حلقهٔ در شد
فریاد که از دل به حضوری نرسیدمشب بودکه در خانهٔ آیینه سحر شد
در قلزم تقدیرکه تسلیم کنار استکشتی و کدو، صورت امواج خطر شد
چون ما نو آنکس که به تسلیم جبین سودهرچند که تیغش به سر افتاد سپر شد
تا یک مژه خوابم برد ازخویش چو اخگرخاکستر دل جوش زد و بالش پر شد
فکر چمنآرایی فردوس که داردسر در قدمت محو گریبان دگر شد
بیدل نشوی غافل از اقبال گریبانهر قطره که در فکر خود افتاد گهر شد