غزل شمارهٔ ۱۲۲
قاصد به حیرتکن ادا تمهید پیغام مراکز من نمیماند نشان گر میبری نام مرا
حرفیست نیرنگ بقا، نشنیدهگیر این ماجرامی نیست جز رنگ صداگر بشکنی جاممرا
دارم ز سامان الست اولگداز آخر شکستیک شیشه باید نقش بست آغاز وانجام مرا
هرچند تا عنقا رسی براوج همت نارسیاز خود برآتا وارسیکیفیت بام مرا
چون شمعگر واماندهم صد اشک محمل راندهامرو سبحهگیر از آبله تا بشمری گام مرا
برق حقیقت شعله زن آنگه دماغ ما ومنناپخته باید سوختن اندیشهٔ خام مرا
گردونکه داغش باد مه، تا نشکند صبحمکلهدر پردهٔ روز سیه میپرورد شام مرا
بر بوی صید رحمتی دارم سجود خجلتییک دانه نتوان یافتن، غیر از عرق دام مرا
چشمیکه شد حیران او برگل نمیآید فروآن سوی باغ رنگ و بو نخلیست بادام مرا
بیدل زکلکم میچکد آب حیات نیک و بدخضر است اگرکس میخورد امروز دشنام مرا