غزل شمارهٔ ۱۲۱
بیسخن باید شنیدن چون نگین نام مرازخم دل چندین زبان دادهست پیغام مرا
بینشانی مقصدم اما سراغ ما و منجامهای دارد که پوشیدهست احرام مرا
عمرها شد در فضای بینشان پر میزنمآشیان در عالم عنقاست اوهام مرا
در غبارگردش رنگم خرام نازکیست؟اندکی از خویش رو تا بشمری گام مرا
پردهٔچشممبهبرق حسرتدیدارسوختانتظار آخر مقشرکرد بادام مرا
قدردان فرصت ساز تماشایم چو شمعجز غم آغاز داغی نیست انجام مرا
اوجاقبالم حضوپکنفس راحتبس استسایهٔ دیوار دارد در بغل بام مرا
از سواد فقرگرد سرمه رنگ آوردهامچشم اگر داری چراغ خانهکن شام مرا
نشکند رنگیکهگلزاری نپردازد ز منکلک نقاش است ساقیگردش جام مرا
حلقهٔ چشمی به راه انتظار افکندهامپر میفشان ای مژه تا نگسلی دام مرا
قاصد حسرت نصیبان وفا پیداستکیستبخت برگرددکه خواند بر تو پیغام مرا
چارهٔ سودای من بیدل ز چشم یار پرسعشق در مغز جنون پرورده بادام مرا