گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۱۶

راحت دل ز نفس بال‌فشان می‌باشدآب این آینه چون باد روان می‌باشد
شعله‌ها رنگ به خاکستر ما باخته استشور پرواز درن سرمه نهان می‌باشد
سادگی جنس چو آیینه دکانی داریمزینت ما به متاع دگران می‌باشد
به زبان راز دل خویش سپردیم چو شمعموج این‌گوهر خون‌گشته زبان می‌باشد
حایلی نیست به جولانگه معنی هشدارخواب پا در ره ما سنگ‌نشان می‌باشد
بی‌گهر نشئهٔ تمکین صدف ممکن نیستتا نم آب بگو شست‌گران می‌باشد
کینهٔ خصم بداندیش ملایم‌گفتارنیش خاری است ‌که در آب نهان می‌باشد
ایمن از فتنه نگردی به مدارای حسودآب تیغ آفت قعرش به‌کران می‌باشد
تیره‌بختی نفسی از طلبم غافل نیستسایه دایم ز پی شخص روان می‌باشد
ذوق خود بینی ما تا نشود محو فنانتوان یافت که آیینه چسان می‌باشد
شرر از سنگ دهد عرضهٔ شوخی بیدلتیغ‌ کین را سخن سخت فسان می‌باشد