گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۰۵

هر کس به رهت چشم تری داشته باشددر قطره محیط‌ گهری داشته باشد
با ناله چرا این همه از پای درآیدگر کوه ز تمکین کمری داشته باشد
از فخر کند جزو تن خویش چو نرگسنادیده اگر سیم و زری داشته باشد
چون برگ گل آیینهٔ آغوش بهار استچشمی که به پایت نظری داشته باشد
گر جیب دل از حسرت نامت نزند چاکدانم‌ که نگین هم جگری داشته باشد
آسودگی و هوش‌پرستی چه خیال استاین نشئه ز خود بیخبری داشته باشد
ما خود نرسیدیم ز هستی به مثالیاین آینه شاید دگری داشته باشد
جز برق در این مزرعه‌ کس نیست‌ که امروزبر مشت خس ما نظری داشته باشد
افسانه تسلی‌نفس عبرت ما نیستاین پنبه مگر گوش کری داشته باشد
زین فیض که عام است لب مطرب ما راخاکستر نی هم شکری داشته باشد
عالم همه ‌گر یکدل بیمار برآیدمشکل که ز من خسته‌تری داشته باشد
چشمی‌ست‌ که باید به رخ هر دو جهان بستگر رفتن از این خانه دری داشته باشد
بیدل چو نفس چاره ندارد ز تپیدنآن‌ کس ‌که ز هستی اثری داشته باشد