گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۹۶

دل انجمن محرم و بیگانه نباشدجز حیرت ادراک درین خانه نباشد
در ساز فنا راحت عشاق مهیاستبالین وفا بی‌پر پروانه نباشد
بی‌کسب صفا صید معانی چه خیال استتا سنگ بود شیشه پریخانه نباشد
چون شانه‌ کلید سر مویی نتوان شدتا سینهٔ چاکت همه دندانه نباشد
دل زانوی فکرش همه چشم است که میناچندان‌که خمد بی‌خط پیمانه نباشد
بی‌ساخته حسنی‌ست که دارم به کنارشمشاطهٔ شوق آینه و شانه نباشد
افسون چه ضرور است به عزم مژه بستندر خواب عدم حاجت افسانه نباشد
بر اوج مبر پایه اقبال تعینتا صورت رفتار تو لنگانه نباشد
ابرام هوس می‌کشدت بر در دونانشاهی اگر این وضع ‌گدایانه نباشد
وحدت چه‌خیال است توان یافت به‌کثرتچون ریشه دوانید نمو، دانه نباشد
عالم همه محمل‌کش‌ کیفیت اشک استاین قافله بی‌لغزش مستانه نباشد
دل‌گرد جنون می‌کند امروز ببینیددر خانهٔ ما بیدل دیوانه نباشد