گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۹۳

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: منباشد۱۶ بیت
هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشددر عرض بی‌حیایی آیینه‌ کم نباشد
پیش از خیال هستی باید در عدم زداین دستگاه خجلت‌کاو یک دو دم نباشد
موضوع ‌کسوت جود دامن‌فشانیی هستدر بند آستین‌ها دست کرم نباشد
از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذرکانجا ز خوردنیها غیر از قسم نباشد
حیف است ننگ افلاس دامان مردگیردتا ناخنی‌ست در دست کس بی‌درم نباشد
غفلت هزار رنگ است در کارگاه اجسامچون چشم خواب پا را م‌ژگان بهم نباشد
بی‌انتظار نتوان از وصل‌ کام دل بردشادی چه قدر دارد جایی‌که غم نباشد
روزی‌دو، این‌تب و تاب‌باید غنمیت انگاشتای راحت انتظاران‌، هستی‌، عدم نباشد
دل داغ سرنوشت است از انفعال تقدیرتا سرنگون نگردد خط در قلم نباشد
در عرصه‌ای‌ که بالد گرد ضعیفی مامژگان بلندکردن کم از علم نباشد
از ما سراغ ما کن‌، وهم دویی رها کنجایی‌که ما نباشیم آیینه هم نباشد
هر دم زدن در اینجا صدکفر و دین مهیاستدل معبد تماشاست‌، دیر و حرم نباشد
از شاخ بید گیرید معیار بی‌بریهاکاین بار برندارد دوشی که خم نباشد
عمری‌ست‌ گوهر ما رفته‌ست از کف مااین آبله ببینید زیر قدم نباشد
وحشت‌کمین نشسته‌ست ‌گرد هزار مجنونمگذار پا به خاکم تا دیده نم نباشد
چو عمر رفته بیدل پر بی‌نشان سراغمجز دست سوده ما را نقش قدم نباشد