غزل شمارهٔ ۱۱۹۲
وضع فلک آنجا که به یک حال نباشدرنگ من و تو چند سبکبال نباشد
تا وانگری رفتهای از دیدهٔ احبابآب آن همه زندانی غربال نباشد
گردن نفرازی که در این مزرع عبرتچون دانه سری نیست که پامال نباشد
دل را نفریبی به فسونهای تعینآرایش این آینه تمثال نباشد
عیبی بتر از لاف کمالات ندیدیمشرمی که لبت تشنهٔ تبخال نباشد
از شکر محبت دل ما بیخبر افتاددر قحط وفا جرم مه و سال نباشد
امروز گر انصاف دهد داد طبایعکس منتظر مهدی و دجال نباشد
ای آینه هر سو گذری مفت تماشاستامید که آهیت به دنبال نباشد
دامان کری گیر و نوای همه بشنوتا پیش تو صاحب غرضی لال نباشد
خفت مکش از خلق و به اظهار غناکوشهرچند به دست تو زر و مال نباشد
در هرکف خاکی که فتادیم، فتادیمپهلوی ادب قرعهٔ رمال نباشد
تر میکند اندیشهٔ خشکی مژهام رامغز قلم نرگس من نال نباشد
آزادگی و سیرگریبان چه خیال استبیدل سر پرواز ته بال نباشد