گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۹۰

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: شنباشد۱۰ بیت
راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشددر مردمک سیاهی نور است غش نباشد
یاران به شرم کوشید کان رمز آشناییبی‌پرده نیست ممکن بیگانه‌وش نباشد
تا از نفس غباری‌ست باید زبان‌ کشیدندر وادی محبت جز العطش نباشد
بر خوان عشق نتوان شد محرم حلاوتتا انگبین شمعت انگشت چش نباشد
بر تختهٔ من و ما خال زیاد وهمیمبازبچه عدم را این پنج و شش نباشد
خواهی به دیر کن ساز خواهی به کعبه پردازهنگامهٔ نفسها بی‌کشمکش نباشد
از شیشهٔ تعین ایمن نمی‌توان زیستدر طبع ما گدازی‌ست هر چند غش نباشد
از ضعف بی‌یها بر خاک سجده بردیمبید آبرو نریزد گر مرتعش نباشد
حیف است دست منعم در آستین شود خشکاین نان نمک ندارد تا پنجه‌کش نباشد
زاهد ز عیش رندان پر غافل است بیدلفردوس در همین‌جاست گر ریش و فش نباشد