غزل شمارهٔ ۱۱۸۳
صبحی که گلت به باغ باشدگل در بغل چراغ باشد
تمثال شریک حسن مپسندگو آینه بیتو داغ باشد
ای سایه نشان خویش گم کنتا خورشیدت سراغ باشد
آنسوی عدم دو گام واکشگرآرزوی فراغ باشد
مردیم به حسرت دل جمعاین غنچهگل چه باغ باشد
گویند بهشت جای خوبیستآنجا هم اگر دماغ باشد
بیدل به امید وصل شادیمگو طوطی بخت زاغ باشد