گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۶۸

نشئهٔ‌گوشهٔ دل از دیر و حرم نمی‌رسدسر به هزار سنگ زن درد بهم نمی‌رسد
آنچه ز سجده‌گل‌کند نیست به ساز سرکشیمن همه جا رسیده‌ام نی به قلم نمی‌رسد
نیست‌کسی ز خوان عدل بیش‌ربای قسمتشمحرم ظرف خود نه‌ای بهر تو کم نمی‌رسد
راحت‌ کس نمی‌شود زحمت دوش آگهیخوابی اگر به پا رسد بر مژه خم نمی‌رسد
دعوی نفس باطل است رو به حقش حواله‌کنمدعی دروغ را غیر قسم نمی‌رسد
تشنگی معاصی‌ام جوهر انفعال سوختبسکه رساست دامنم جبهه به نم نمی‌رسد
غیر قبول علم وفن چیست وبال مرد و زننامهٔ ‌کس سیاه نیست تا به رقم نمی‌رسد
دوری دامن تو کرد بس که ز طاقتم جداتا به ندامتی رسم دست به هم نمی‌رسد
هستی‌ و سعی پختگی خامی‌ فطرت است و بسرنج مبرکه این ثمر جز به عدم نمی‌رسد
هیچ مپرس بیدل از خجلت نارسایی‌املافم اگر جنون کند تا برسم نمی‌رسد