غزل شمارهٔ ۱۱۱۶
به محفلیکه فضولی قدح به دست نگیردخمار اگر عسس آید برون که مست نگیرد
بساز با دل خرسندی از جهان تعینکه چون کلاهش اگر بشکنی شکست نگیرد
به رنگی آینه پردازده که تا به قیامتجریدهات چو عدم نقش هرچه هست نگیرد
گشاد دستو دل است انجمنطرازی مشربکس این قدح بهکف آستینپرست نگیرد
دگر امید چه دارد به صیدگاه تخیلکسی که ماهی بحر گمان به شست نگیرد
کجاست جز سر تسلیم ما به راه محبتفتادهای که کسش جز غبار دست نگیرد
به صیدگاه طلب مگسل از رسایی همتکه غیر عقدهٔ دل رشته چون گسست نگیرد
ندید قطره ز قعر محیط غیر فسردنچه ممکن استکه دل در جهان پست نگیرد
سیه مکن ورق امتحان آینه بیدلکه مشق خامهٔ سعی نفس نشست نگیرد