گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۱۵

گر شوق پی مطلب نایاب نگیردسرمشق رم از عالم اسباب نگیرد
با تشنه ‌لبی ساز و مخور آبی از این بحرتا حلق تو را تنگ چو گرداب نگیرد
آن دل ‌که تپیدن فکند قرعهٔ وصلشحیف است‌ که آیینه به سیماب نگیرد
محتاج کریمان نشود مفلس قانعسرچشمهٔ آیینه زبحرآب نگیرد
صیّاد اسیران محبّت خم ابروستکس ماهی این بحر به قلاب نگیرد
از نور هدایت نبرد بهره سیه‌بختچون سایه‌ که رنگ از گل مهتاب نگیرد
دل مست جنون است بگویید خرد راامروز سراغ من بیتاب نگیرد
از بس به مراد دو جهان دست فشاندمگر زلف شوم دامن من تاب نگیرد
منظور حیا ضبط نگاهیست و گر نهسر پنجهٔ مژگان بتان خواب نگیرد
در حلقهٔ خامش ‌نفسان در دل باشتا هیچکست نکته در این باب نگیرد
هنیاد تو تا چند شود سدّ ره عمربیدل‌ کف خاکی ره سیلاب نگیرد