غزل شمارهٔ ۱۰۹۷
عجز طاقت به گرفتاری غم شادم کردیاس بیبال و پری از قفس آزادم کرد
کو خم دام تعلق چه کمند اسباباینقدرها به قفس خاطر صیادم کرد
عافیت مزد فراموشی حالم شمریددرد عشقم به تکلف نتوان یادمکرد
نوحهای دارم و جان میکنم از قامت خمآه ازین تیشه که هم پیشهٔ فرهادم کرد
غافل از زشتی اعمال دمیدم هیهاتعشق پیش از نگه منفعل ایجادم کرد
سعی بیهوده ندانم به کجایم میبردنفس سوخته شد سرمه که فریادم کرد
گفتم انشا کنم از عالم مطلب سبقیشرم اظهار زبان عرق ارشادم کرد
چون خط جاده ز بس منتخب تسلیممهرکه آمد به سر از نقش قدم صادمکرد
گره ضبط نفس نسخهٔ گوهر داردوضع خاموش به علم ادب استادم کرد
نفی هنگامهٔ هستی چه تنزه که نداشتشیشه بر سنگ زدن رشک پریزادم کرد
نقص هم بیاثری نیست ز تقلید کمالفقر ما را اگر الله نکرد آدمکرد
محو کیفیت نیرنگ وفایم بیدلآنکه میخواست فراموش کند یادم کرد