غزل شمارهٔ ۱۰۹۶
شب که دل از یأس مطلب بادهای در جام کردیک جهان حسرت به توفان داد و آهش نامکرد
برنمیآید سپند من به استیلای شوقاز جرس باید دل بیانفعالم وام کرد
چشم من شد پرده ی زنبور و بیداری ندیدغفلت آخر حشر من درکسوت با دامکرد
آبم از شرم عدم کز هستی بیحاصلمآرمیدنکوشش و بیمطلبی ابرامکرد
شعلهای بودمکنون خاکسترم مفت طلبسوختن عریانیام راجامهٔ احرام کرد
در پریشانی کشیدیم انتقام از روزگارخاک ما باری طواف دیدهٔ ایام کرد
قرب هم در خلوت تحقیقگنجایش نداشتدوربین افتاد شوق و وصل را پیغام کرد
از تعلق سنگسار شهرت آزادیامالفت نقش نگین آخر ستم بر نام کرد
اینقدر در بند خویش از ناتوانی ماندهایمعشق رنگ ما شکست و اختراع دام کرد
دل به یاد مستی چشم حجابآلودهایآبگردید از حیا چندانکه می در جام کرد
جادهٔ سرمنزل ما صد بیابان سعی داشتبیدماغیهای فرصت چون شرر یک گام کرد
عشرتما چون نگه از بس تنکسرمایه استسایهٔ مژگان تواند صبح ما را شام کرد
میرود صبح و اشارت میکندکای غافلانتا نفس باقیست نتوان هیچ جا آرامکرد
یک قلم بیدل غبار وحشت نظارهایمعشق نتوانست ما را بیتحیر رام کرد