غزل شمارهٔ ۱۰۶۸
مکتوب من به هرکه برد باد میبردتا یاد کس رسیدنم از یاد میبرد
پرواز رنگ من اگر آید به امتحانمانی شکست خامه به بهزاد میبرد
در دیر پا بر آتشم از کعبه سر به سنگدیگر کجایم این دل ناشاد میبرد
از حرف و صوت جوهر تحقیق رفته گیرآیینه تا نفس زدهای باد میبرد
این پیکریکه تیشهٔ تدبیر جانکنی استما را همان به تربت فرهاد میبرد
تا گردی از خرام تو باغ تصورستشوق از خودم به سایهٔ شمشاد میبرد
یک موج اگر عنان گسلد سیل گریهاماز خاک هند دجله به بغداد میبرد
هرچند دل ز شرم خیالات عرق کندیک شیشه خانه عرض پریزاد میبرد
در آتشم فکن که سپند فسردهامتا سرمه نیست زحمت فریاد میبرد
بیدل بنال ورنه درین دامگاه یأسخاموشیات ز خاطر صیاد میبرد