غزل شمارهٔ ۱۰۶۶
پیریام آخر می و پیمانه بردباد سحر شمع ز کاشانه برد
دیده سیاهی ز گل و لاله چیدکوشگرانی ز هر افسانه برد
شمع جنون آبلهپا کرده گمسر به هوا لغزش مستانه برد
کشمکش ازسعی نفس قطع شداره خودآرایی دندانه برد
یاد خطشکردم و دل باختمسایهٔ مور از کف من دانه برد
هرکه در این انجمن حرص وگدساخت به خودگنج به ویرانه برد
حسرت دیدار گریبان دریدآینهٔ ما همه جا شانه برد
خواندن اسرار وفا مشکل استمهر شد آن نامهکه پروانه برد
در دل ما ذوق تماشا نماندآهکسی آینه زین خانه برد
قاصد دلبر جگرم داغ کردنامهٔ من ناله شد اما نه برد
وقت جنون خوشکه غم خانمانیک دو دم از بیدل دیوانه برد