گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۶۲

احتیاجم خجلت از احباب بردسوخت دل تا رخت درمهتاب برد
عمر رفت و آهی از دل‌ گل نکردساز من آب رخ مضراب برد
آه عیش‌ گوشهٔ فقرم نماندسایهٔ دیوار رفت و خواب برد
آینه آخر به صیقل‌گشت‌گمبسکه رفتم خانه را سیلاب برد
داشتم تحریر خجلت‌نامه‌ایتا کنم تکلیف قاصد آب برد
بی‌غرض خلقی ازین حرمان‌سرارفت و داغ مطلب نایاب برد
غنچه‌ها شرم از شکفتن باختندخنده آخر زین چمن آداب برد
قامت خم عجز می‌خواهد ز ماسجده باید پیش این محراب برد
محرم سیر گریبان کس مبادزورق ما را که در گرداب برد
برکه نالم بیدل از بیداد چرخخواب من آواز این دولاب برد