غزل شمارهٔ ۱۰۵۴
فسردن از مزاج شعله خاکستر برون آردتردد چو نفس سوزد ز خود بستر برون آرد
به اشکی کلفت از دل کی توان بردن که دریا همیتیمی مشکلست از طینت گوهر برون آرد
فنا هم مایهٔ هستیست ازآفت مباش ایمنکه چون بگذشتی از مردن قیامت سر برون آرد
به نو میدی در این گلشن چو رنگ امید آن دارمکه افسردن ز پروازم پر افشانتر برون آرد
ز جوش بیخودی صاف است درد آرزوی دلخوشا آیینهای کز خویش روشنگر برون آرد
غباری از خطش راه نظر میزد، ندانستمکه این شمع از پر پروانهها دفتر برون آرد
که میدانست پیش از دور خط، اعجاز حسن اوکه از لعل ترش موج زمرّد سر برون آرد
به گلشن گر بگویم وصف لعل میفروش اوبه حسرت شاخ گل از آستین ساغر برون آرد
ندارد شبنم من برگ اظهاری درین گلشنمگر نومیدیم در رنگ چشم تر برون آرد
به پستی تا بماند شوق جهدی کن که خون گردیچو آب آیینهدار رنگ گردد، پر برون آرد
فریب جاه از بازیچهٔ گردون مخور بیدلکه میترسم سر بیمغزی از افسر برون آرد