غزل شمارهٔ ۱۰۵
خیال قرب غفلت دوری ازانس است محرم راتبسمهایگندم چین دامن گشث آدم را
حوادثکج سرشتان را نبخشد وضع همواریبود مشکلکشاکش ازکمان بیرون برد خم را
ز جرأت قطعکنگر مرد میدانگاه تسلیمیکه تیغ اینجا برشها میشمارد ریزش دم را
سراغ از هرچهگیری بینشانی جلوهها داردغبار وحشتی از بال عنقاگیر عالم را
ز تحریک مژه بر پردههای دیده میلرزمکهنوک خامه ازهم میشکافد صفحهٔ نم را
اگر ازگرد راهت چشم آهو سرمه برداردتحیر همچوتار شمع سوزد جوهر رم را
درین محفل ندارد عافیت وضع ملایم هماگربستروگربالین همان زخم است مرهم را
به چشم شوخ تاکی عیبجوی یکدگربودنمژه برهم زنید وبشکنید آیینهٔ هم را
درینگلشن نقابی نیست غیر از شرم پیداییبه عریانی همان جوش عرق پوشید شبنم را
کجاندیشان ندارند آگهی از راستان بیدلز انگشت است یکسر میل کوری چشم خاتم را