غزل شمارهٔ ۱۰۳۹
نفس را شور دل از عافیت بیگانهای داردز راحت دم مزن زنجیر ما دیوانهای دارد
غبارم در عدم هم میتپد گرد سر نازیچراغم خامش است اما پر پروانهای دارد
تعلق باعث جمعیت است اجزای امکان راقفس در عالم آشفتهبالی شانهای دارد
چه سوداها که شورش نیست در مغز تهیدستانجنونگنج است و وضع مفلسی ویرانهای دارد
نفس یکدم ز فکر چارهٔ دل برنمیآیدکلید از قفل غافل نیست تا دندانهای دارد
مدان کار کمی با زحمت هستی بسر بردنز خود نگذشتن اینجا همت مردانهای دارد
اگر منعم به دور ساغر اقبال مینازدگدا هم در بهدرگردیدنش پیمانهای دارد
به گردون نیسوار کهکشان باشی چه فخر است اینتلاش اوج جاهت بازی طفلانهای دارد
تو شمع محفلی تاکی نخواهی چشم پوشیدنبرای خواب نازت هرکه هست افسانهای دارد
غم نامحرمی بیتاب دارد کعبهجویان راوگرنه حلقهٔ بیرون در هم خانهای دارد
قناعت مفت جمعیت دو روزی صبرکن بیدلجهان دام است اگر آبی ندارد دانهای دارد