غزل شمارهٔ ۱۰۲۸
عدم زین بیش برهانی نداردوجوب است آنچه امکانی ندارد
گشاد و بست چشمت عالمآراستجهان پیدا و پنهانی ندارد
دماغ ما و من بیهوده مفروشخیال چیده دکانی ندارد
بخند ای صبح بر عریانی خویشگریبان تو دامانی ندارد
کف خاک از پریشانی غبار استبه خود بالیدنت شانی ندارد
به نفی اعتبار اندیشه تا چندشکست رنگ تاوانی ندارد
کسی جز شبهه از هستی چه خواندسر این نامه عنوانی ندارد
چه دانشها که بر بادش ندادیمجنون هم کار آسانی ندارد
مروت از دل خوبان مجوییدفرنگستان مسلمانی ندارد
ز اسباب نعیم و ناز دنیاچه دارد کس گر احسانی ندارد
درین وادی همه گر خضر باشدز هستی غیر بهتانی ندارد
خیال زندگی دردیست بیدلکه غیر از مرگ درمانی ندارد