غزل شمارهٔ ۱۰۲۷
دل از وسعت اگر شانی نداردبیابان هم بیابانی ندارد
در این دریا ندامت اعتبار استگهر جز اشک عریانی ندارد
جنون مینالد از بیدستگاهیکه عریانی گریبانی ندارد
تو خواهی شیشه بشکن خواه ساغرطرب جز رنگ سامانی ندارد
به خود میبال لیک از غصه خوردنتنور آرزو نانی ندارد
محبتپیشهای بگداز و خون شکه درد عشق درمانی ندارد
کشد چون گردباد آخر ز حلقتگریبانی که دامانی ندارد
در دل میزنی آزادیت کومگر آیینه زندانی ندارد
محبت دستگاه عافیت نیستتحیر ربط مژگانی ندارد
تظلم دوری از اصل است ور نهنفس در سینه افغانی ندارد
تحیر بسمل اشک نیازمبه خون غلتیدنم جانی ندارد
اگر عشق بتان کفر است بیدلکسی جز کافر ایمانی ندارد