غزل شمارهٔ ۱۰۱۴
نشئهٔ یأسم غم خمار ندارددامن افشاندهام غبار ندارد
نیستحوادث شکست پایهٔ عجزمآبله از خاکمال عار ندارد
شبنم طاقت فروش گلشن اشکمآب در آیینهام قرار ندارد
پیش که نالم ز دور باش تحیرجلوه در آغوش و دیده بار ندارد
عبرت و سیر سواد نسخهٔ هستینقش دگر لوح این مزار ندارد
شوخی نشو و نمای شمع گدازستمزرع ما جز خود آبیار ندارد
کینه به سیلاب ده ز نرمی طینتسنگ چو شد مومیا شرار ندارد
هرچهتواندید مفتچشم تماشاستحیرت ما داغ نور و نار ندارد
کیست برون تازد از غبار توهمعرصهٔ شطرنج ما سوار ندارد
نی شرر اظهارم و نی ذرهفروشمهیچکسیهای من شمار ندارد
خواه به بادم دهند خواه به آتشخاک من از هیچکس غبار ندارد
چند کنم فکر آب دیدهٔ بیدلقطرهٔ این بحر هم کنار ندارد