غزل شمارهٔ ۱۰۱۳
کس طاقت آن لمعهٔ رخسار نداردآیینه همین است که دلدار ندارد
سحرست چه گویم که شود باور فطرتمن کارگه اویم و او کار ندارد
گرداندن اوراق نفس درس محالستموج آینهپردازی تکرار ندارد
آیینه ز تمثال خس و خار مبراستدل بار جهان میکشد و عار ندارد
چون نقش قدم برسرما منت کس نیستاین خواب عدم سایهٔ دیوار ندارد
پیچیده در و دشت ز بس لغزش رفتارتا موج گهر جادهٔ هموار ندارد
اقبال دنائت نسبان خصم بلندیستغیر از سر خویش آبله دستار ندارد
چون لاله دو روزی به همین داغ بسازیدگل در چمن رنگ وفا بار ندارد
شب رفت و سحر شد به چه افسانه توان ساختفرصت نفس ساخته بسیار ندارد
بیدل به عیوب خود اگر کم رسی اولیستزان آینه بگریز که زنگار ندارد