غزل شمارهٔ ۱۰۰۲
ز شرم سرنوشتیکز ازل بنیاد من داردعرق در چین پیشانی زمین آبکن دارد
بساط ناز میپردازم اما ساز فرصتکومه اینجا پیشتر ز آرایش دامن شکن دارد
بهاینفرصتبضاعتهرچهداریرفتهگیر ازکفگمانی هم کزین بازیچه بردی باختن دارد
وفا جز سوختن آرایش دیگر نمیخواهدهمین داغست اگرشمع بساط مالگن دارد
خموشی چشمهٔ جوشست دریای معانی رامدد از سرمه دارد چون قلم هرکس سخن دارد
به این نیرنگ تاکی خفّت افلاس پوشیدنفلک صد رنگ میگرداند و یک پیرهن دارد
پی یک لقمه در مهمانسرای عالم حاجتهوس تا دست شوید آبروها ریختن دارد
بهار عمر باید در خزانکردن تماشایشگل شمعی که ما داریم در چیدن چمن دارد
به جایی واکشیدیکز سلامت نیست آثاریتو مست خواب و این ویرانه دیوارکهن دارد
دو روزی عذرخواه نالهٔ دل بایدم بودنغریبی در دیار بیکسی یاد وطن دارد
اگر از غیرت طبع قناعت آگهی بیدلبه سیلی تا رسد کارت طمع کردن زدن دارد