غزل شمارهٔ ۱۰۰۰
جایی که جام در دست آن مه خرام داردمژگان گشودن آنجا مهتاب و بام دارد
عام است ذکر عشاق در معبد خیالشگر برهمن نباشد بت رام رام دارد
دی آن نگار مخمور در پردهگردشی داشتامروز صد خرابات مینا و جام دارد
کممایگان به هر رنگ سامان انفعالندهستی دو روزه عصیان زحمت دوام دارد
رنگ بهار امکان ازگردش آفریدندهر صاف درثماست هر صبح شام دارد
جز انفعال ازین بزم کام دگر مجوییدلذات عالم خواب یک احتلام دارد
بیتابی تفسها عمریست دارد آوازکای صبح پرفشان باش این دشت دام دارد
ضبط نفس در این بحر جمعیتآفرین استگوهر هزار قلاب مصروفکام دارد
آثار جوهر مرد پنهان نمیتوانکردتیغکشیدهٔکوه ننگ از نیام دارد
دل را ودیعت وهم باید ز سر ادا کرداز خلق آنچه دارد آیینه وام دارد
قلقل همین دو حرف است ای شیشه دردسر چندچیزی بگوی و بگذر قاصد پیام دارد
گفتم به دلکه عمریست ذوق وصال دارمخندید کاین خیالت سودای خام دارد
جوش خطیست بیدل پرگار مرکز حسندود چراغ این بزم پروانه نام دارد