شمارهٔ ۶
خسروا قهر تو گر بار بر ایام نهدصبح را عقل سیه روی تر از شام نهد
در سر آید تو نپرسی که چه؟ تا من گویمتوسن چرخ چو بی حکم تو یک گام نهد
صدمه تیغ تو و قوت حلمت به اثردر زمین جنبش و اندر فلک آرام نهد
چرخ نیلوفری آن لحظه زند خنده چو گلکه چو نرگس مثلا بر کف تو جام نهد
دهر کون سوخته در دام کشد شخص عدوتتا چو شد سوخته از غم لقبش خام نهد
عرصه بارگهت راست که بیند خورشیدچرخ را بنگه لوری سزد ار نام نهد
لوح محفوظ که از دفتر قدرت ورقی استسر نهد بر خط حکم تو و ناکام نهد
گوش می دار که شمشیر زحل کینه توباج بر گردن تاچخ زن بهرام نهد
کار خصم تو اگر راست نماید که مبادآن کژی دان که به صد حیلتش ایام نهد
دور این گلشن نه دایره در دام تو بادتا به جان خار بداندیش تو مادام نهد
کار انصاف به دوران تو پر آب بماندفتنه با دولت بیدار تو در خواب بماند