گنج

شمارهٔ ۱۵

تا عالم است امید کسی زو وفا نشدتا خاک بود درد دلی را دوا نشد
کس دانه ای نیافت ازین خرمن کبودتا همچو دانه بسته دام فنا نشد
دهر دو رنگ و چرخ دو کیسه چه کار کرد؟کان هر چه بد صواب به آخر خطا نشد
بر ساحل سعادت کلی که اوفتاد؟آنکس که از مشیمه عالم جدا نشد
سر می برد معاینه گردون به دست قهرجز بر سر بریده قد او دو تا نشد
گردن کسی که کرد یکی لحظه چون ربابتا گوشمال یافته چون گردنا نشد
عالم به قول هیچ کس از فتنه سر نتافتآهن به جد هیچ کسی کیمیا نشد
تا در میان خون کله سرکشان ندیدگردون به شرط تعزیه نیلی قبا شد
سیری طلب مکن که کس اندر نشیب خاکجز تشنه لب نیامد و جز ناشتا نشد
هان ای مجیر! همدم عالم مشو که اوبا همدم مسیح دوم آشنا نشد
یعنی دوای جان، فلکی کز جلال اوعین الکمال کرد ستم بر کمال او
یک دل ز تیر حادثه بی غم که یافتست؟یک دم ز صرف دهر مسلم که یافتست؟
زیر سپهر آینه گردان چو آینهصافی دلی موافق و همدم که یافتست؟
هر تخم غم که گم شد ازین آسیای سبزجز در میان تخمه آدم که یافتست؟
من تا منم ز غم دلی ایمن نیافتمگویی به رغم من دل بی غم که یافتست؟
در عالم وجود سفینه نجات نیستور هست در جزیره عالم که یافتست؟
زیر فلک مگوی که صد خسته یافتمیک خسته را بگوی که مرهم که یافتست؟
گم گشت صد هزار دل اندر میان خونتا در دو کون یک دل خرم که یافتست؟
کس در زمانه مردم و راحت بهم نیافتدر شهر کور و آینه با هم که یافتست؟
از هر بنا که ماند ز ایام یادگارالا بنای حادثه محکم که یافتست؟
روی مجیر پر خط خونین ز اشگ چشمجز در وفات صدر مکرم که یافتست؟
یعنی دوای جان فلکی کز جلال اوعین الکمال کرد ستم بر کمال او
آخر دوای جان ز جهان ناپدید شدسرو سخن ز باغ بیان ناپدید شد
خورشید لطف بر سر کوه فنا رسیدآب صفا ز جوی جهان ناپدید شد
آنکو ز نفس ناطقه جانها به خلق داداز نکبت زمانه چو جان ناپدید شد
در گشت در میانه عقد جلال و بازبگسست عقد و در ز میان ناپدید شد
او در دو دست دهر مشعبد چو مهره بودزین دست و رخ نمود، وزان ناپدید شد
معنی طلب مکن که امیر سخن نماندگوهر طمع مدار که کان ناپدید شد
بر شاهراه فیض نشان بود خاطرشفیض از راه اوفتاد و نشان ناپدید شد
عقلش زبان قدس همی خواند و زین سببدر کام خاک همچو زبان ناپدید شد
معجز که آورد که مؤید جهان گذاشت؟تیر از کجا رود که کمان ناپدید شد؟
دانی که چرخ پیر چرا؟ جمله چشم گشتکز چرخ پیر سرو روان ناپدید شد
یعنی دوای جان، فلکی کز جلال اوعین الکمال کرد ستم بر کمال او
دیدی که چرخ، شیشه زنهار چون شکست؟کارش به دست حادثه در کار چون شکست؟
در کام عقل خرده الماس چون فشاند؟در چشم نطق ناوک خونخوار چون شکست؟
سنگ قضا به دست فلک بود اگر نه اوبی سنگ جامخانه اسرار چون شکست؟
ای خار در دو چشم فلک رسته تا به قهردر نرگس شکفته او خار چون شکست؟
آنجا نیم که چرخ طلسمش چگونه ساخت؟زین دل شکسته ام که دگر بار چون شکست؟
بر روح او چهار در ارکان ببسته بوددر یک نفس نه آینه هر چار چون شکست؟
دلها بسی شکست ازین غم که آسمانگوهر در آن دو لعل شکر بار چون شکست؟
فکرت یقین نکرد که او بال چون گشاد؟نقطه خبر نداشت که پرگار چون شکست؟
خورشید دید و بس که نفسهای سرد اوبازار گرم صبح به آزار چون شکست؟
زنهاری زمانه که شد آنکه در نیافت؟گو با امیر شیشه زنهار چون شکست؟
یعنی دوای جان فلکی کز جلال اوعین الکمال کرد ستم بر کمال او
هرگز که دید روح قدس در دهان خاکهرگز که یافت قفل مجرد میان خاک
در پشت خاک خایه زرین مجوی از آنکمرغ مسیح سیر شد از آشیان خاک
آن شب که خاک پرده او شد به ماتمشبدرید هفت پرده گردون فغان خاک
این سقف زینهار شکن خون ز دیده ریختاز بس که زینهار شنید از زبان خاک
تا او چو گنج در شکم خاک شد دفینشب هندوی است از پی او پاسبان خاک
گر بود جای نکته چون در دهان اوپس در چرا نهاد فلک در دهان خاک
گیرم که از جهان بشد آخر نه باز رست؟از سعد و نحس اختر و سود و زیان خاک
روحش فلک به روح امین داد و باز رستکان نقد جان نه زان فلک بد نه زان خاک
بی ذات او به چشم که بیند خیال لطف؟با مشتری امید که دارد قران خاک؟
آنکو به آفتاب سر آستین نمودسر بین که چون نهاد برین آستان خاک
یعنی دوان جان فلکی کز جلال اوعین الکمال کرد ستم بر کمال او
تا در ز درد او به جگر در گشاده امصد جوی خون ز دیده اختر گشاده ام
بر روی ماه از آه جگر پرده بسته اموز روی زهره گوشه چادر گشاده ام
گردون دو تا شد از پی گوهر چیدن چو دیدکز دیده من طویله گوهر گشاده ام
گر باد غم ستد ز سر من کلاه صبرشاید که من ز بی کلهی سر گشاده ام
خونی که دید ریخت خسم، گسر سترده امبندی که سینه بست، سگم گر گشاده ام
رعنای شوخ چشم منم ورنه در جهانبی نور دیده دیده چرابر گشاده ام؟
گر هفت بحر هشت شود نیست طرفه زانکبی او ز دیده قلزم دیگر گشاده ام
جوزا چو خاک خصم من آمد که من به آهدوش از میان او کمر زر گشاده ام
از نسر آسمان بجز از بال نشکنماکنون که من به کین فلک پر گشاده ام
تا دیده بر جهان بزنم بی جهان لطفدر بسته ام به عزلت و دفتر گشاده ام
یعنی دوای جان فلکی کز جلال اوعین الکمال کرد ستم بر کمال او