گنج

شمارهٔ ۵

عهدیست تا نصیبهٔ ما از جهان غم استحال دل از فلک چو فلک نیک بر هم است
در عالم از فراغتِ خاطر اثر نماندآری مگر فراغت از آن سوی عالم است؟
در مدت جوانی و در عهد کودکیما را چه روز رنج و چه هنگام ماتم است؟
در بر مراد خویش یکی دم نمی‌زنداز بس که با حوادث ایام درهم است
جستم ز روزگار دمی خوش، زمانه گفتچیزی مجوی بیش که اندر جهان کم است
در دست ماست خاتم اقبال و کار عیشهر روز باشگونه تر از نقش خاتم است
کردم مسلم آنکه درین عهد کم کسی استکو را ز روزگار دلی خوش مسلّم است
دارم هر آن چه باید از اسباب خرمیاما خلاف در دل آزاد و خرم است
هر عشرتی که بی دل فارغ کنی هباستهر شادی‌ای که از سر وحشت کنی غم است
خود غم مگیر با که زنم دم که در جهاننه یار دلنواز و نه دلدار محرم است
ای غم به آخر آی! که خامی بسی نموداین رنج ها که در خم این سبز طارم است
دیدیم روی غصه کنون وقت خوشدلی استخوردیم زخم فتنه، کنون جای مرهم است
انصاف ده! که قسمت ما غم بسی رسیدگر زانکه در جهان غم و شادی مقسم است