شمارهٔ ۶
گرچه ز اندوه جهان بر دل ما صد گره استچارهٔ عیش بسازیم که هم عیش به است
می خوریم از سر آزادی و دانیم که میخوش کند حالت هر دل که ز غم پر گره است
پس ازین عشوهٔ گردون به یکی جو نخرمکه همه آفت ما زین فلک عشوهده است
غم و شادی بر ما نرد گرو میبازندشادی از غم ببرد زود که شادی فره است
پیش عاقل سپر از عشرت و عیش اولیترخاصه اکنون که کمانهای حوادث به زه است
با زمانه نتوان برد ستیز از چه از آن؟که زمانه چو ببینی خس و خیره سته است
ناله چنگ و می صافی و زلف چو زرهچارهٔ این غم درهم شده همچون زره است
به بد و نیک جهان خرم و غمگین نشودمگر آن کس که برو حال جهان مشتبه است