شمارهٔ ۴
با شبروان شدم به درِ یار، نیم شبجُستم بسوی حضرت او بار نیم شب
در گرچه آهنین بدو مسمار آتشینآهم نه در گذاشت نه مسمار نیم شب
خورشید بود قافلهسالار آسمانبربست رخت قافله سالار نیم شب
شب را هزار طره فزون بود و کس ندیدبی آه سرد از آن همه یک تار نیم شب
هر جام می که عقل به من داد نیمروزآمد به رغم من همه در کار نیم شب
آن جا که دیدهها ز غمش خون همی گریسترفتم نهان ز دیدهٔ اغیار نیم شب
آواز داد هاتف غیبی حذر کنید!کامد حریف مست دگر بار نیم شب
چون مهره خسته شد دلم از بس که بر گرفتمهر از در خزانهٔ اسرار نیم شب
امروز شکرین سخنم زانکه کردهامقوت روان ز لعل شکربار نیم شب
صبرم چو ناخن از پی آن سر بریده شدکاورد خون به ناخن من یار نیم شب
زنهار در زبان مجیر از چه ماند از آنکاز یار باز گشت به زنهار نیم شب