شمارهٔ ۳
اگر شکایت گویم ز چرخ نیست صوابو گر عتاب کنم با فلک چه سود عتاب؟
ز جور اوست مرا صد حکایت از هر نوعز درد اوست مرا صد شکایت از هر باب
به تیغ قهر میانِ سپهر باد دو نیمکه دور ساخت مرا از دیار و از احباب
به نور عزم که جویم ز دوستان دوریولی چه سود قضا پیشِ دیده گشت حجاب؟
از آن جهت که ز ابنای جنس ماندم دورمرا به صحبت ناجنس میکنند عذاب
دل معلق پر آتشست در بر منبدان صفت که قنادیل در بر محراب
اگر زیادت خون خواب آورد پس چیست؟مرا دو دیده پر خون و نیست در دل خواب
گران چو لنگر بودم کنون سزاوارمبه غوطه خوردن در قعر بحر بیپایاب
چو مرغ زیرک ماندم به هر دو پا در دامکنون چه سود که بر سوزیم بسان زباب؟
ز من به عربده بستد زمانه طبع نشاطز من به شعبده بربود روزگار شباب
چه جان من چه یکی دالهٔ شکسته کتَفچه جان من چه یکی خیمهٔ گسسته طناب