شمارهٔ ۳۸
گر به عالم درد فرقت را همی درمان بدیآنچه دشوارست بر ما از فراق آسان بدی
بیشتر دلها تواند خورد اندوه فراقراحتی بودی اگر دلها همه یکسان بدی
ور نبودی تلخی فرقت پس از روز وصالآدمی اندر وصال دوستان سلطان بدی
در جهان کس نیست کو داغی ندارد از فراقکاج فرقت را هزاران داغ دل بر جان بدی
گر بدیدی زانچه من دیدم ز فرقت صد یکیکوه خارا از تحمل عاجز و حیران بدی
کاج از درد عزیان شربتی خوردی فلکتا زمین را از فغانش هر زمان افغان بدی
گر مرا از رفتگان غم نیستی بر جان و دلپای من از خرمی بر تارک کیوان بدی
بر دل من غصه ها از فرقت ایشان نشستغصه کی بودی مرا گر نه غم ایشان بدی؟
ور نه زین میدان خاکی گوی بردندی برونگوی من با خرمی پیوست در میدان بدی
چنبر گردون ز هم بگسستمی از رنج دلگر مرا یک روز بر گردون دون قزمان یدی
نیست از روی خرد این درد را درمان پدیدآه خوش بودی اگر این درد را درمان بدی
زخم پشتا پشت بر دل باز خورد از غم مرانیک بشکستی ازین غم گر همه سندان بدی
فضل ایزد داشت ما را اندرین انده صبورصعب بودی گر نه فضل و رحمت یزدان بدی