گنج

شمارهٔ ۱۹

کس را فلک ز دست حوادث امان ندادعنقاست داد او که ازو کس نشان نداد
مرغی که بی مراد بر این آشیان نشستاو را جز از مضیق زوال، آشیان نداد
بر شاخ عمر هیچ کسی غنچه ای ندیدکان غنچه را بهار به دست خزان نداد
فرسود عمر خلق بر امید سود اووین ساده جز به مایه اصلی زیان نداد
برخوان او نواله خوش هست لیکن اوکس را ز خوان، نواله بجز استوان نداد
بس کس که کرد دیده خود خانی از سرشگکین نیلگون سپهر مرا ملک خان نداد
گو کیست کز سپهر نمی دید و خون نخورد؟یا کیست کز زمانه جوی خورد و جان نداد؟
مسکین جهان چگونه دهد جامه ای کزان؟یک ریشه نقش بند به دست جهان نداد
از صرف روزگار مجوی ای مجیر هانچیزی که او به هیچ گرانمایه آن نداد